خرید بک لینک
می گویند :خداوند به اندازه ی توان انسانها درد می دهد اما من چه ساده بی تو سالهاست که ناتوانیم را روز شمار می کنم امروز درست ،سه هزارو پانصد وشصت و سومین روز

برچسب: نویسنده: سجاد میرزایی تاريخ: دوشنبه 27 اسفند 1397 ساعت: 15:44

میان دفترِ آسمان پُراست از عطرِ رویاهای روزگار و آوازِ تحملی سخت برای رسیدن رسیدنی که رسیدنی نیست، و فقط کوچه ی رفتن هستُ......رفتن کوچه ای پُر از صداهایِ گُنگُ.... مبهمِ عبور که گاه نازکتر از نسیم

برچسب: نویسنده: سجاد میرزایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:38

امان از این دنیایِ تکراری که حرف تازه ای ندارد فقط این که.... در لرزش شعله ی شمعِ زندگی این شادیهاست که دود می شودُ...... اشک ها جاری و چیزی بجا نمی ماند بجز ..... مشتی خاکسترِ آرزو که آن هم عا

برچسب: نویسنده: سجاد میرزایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:38

رو بروی غروب در حالی چشم در چشم ماه گره می زدمُ... دست بر تاریکی شب می ساییدم، که دل از خدا عصای موسی طلبید برای گذر از گُذَرِ تنهایی ، آنجایی که هیچکس راهشُ بلد نیست ******* رو بروی غروب در حال

برچسب: نویسنده: سجاد میرزایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:38

در غیاب تو ، برای دل من

کدام ضمیر ، شهریار می شود و....کدام شهر ، شهرِیار

برچسب: نویسنده: سجاد میرزایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:38

کلاه را که قاضی کردم. دیدم ،همین قابلمهها و ظرفها که خارج از نوبت ، برای دوست و آشنا نذری پر می شه ،می تونه یه جوری رانت و رانت خواری به حساب بیاد ، به خودم گفتم حالا فکر کن با همین قیاس قاضی بخوا

برچسب: نویسنده: سجاد میرزایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:38

هرچه شب از شب پُر می شودُ.... چشمانم از خواب خالیُ...خالی تر احساسی گنگ و مبهم به دلم یورش می برد احساسی همچون تنهاییِ آن بطریِ شیشه ای که به امان خدا در آغوش اقیانوس رها شدهُ.... قرار نیست کسی ن

برچسب: نویسنده: سجاد میرزایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:38

سر انگشتان احساسم برای نوشتن گز ..گز می کند ، اما دلُ.. دماغی برای اینکار در خودم سراغ ندارم و هی بازی امروزُ...فردا می کنم . تا اینکه خیالت از راه برسدُ.... ورق برگردد. آنوقت..... تو سپیدهُ... شف

برچسب: نویسنده: سجاد میرزایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:38

باز مثل همیشه ... بانوی مو جو گندمیِ آیینه نشین ، صبورانه دخترک بی خیال دیروز را در آغوش کشیدُ..... همانطور که به دلش می خواستهایش گوش می داد، دانه های دلش را سرو سامان که نه .....جمع و جور می کرد

برچسب: نویسنده: سجاد میرزایی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:38

در جغرافیای بودن ،خیال به هر طرف می کشد دلم را  ،مثل تمام وقتهایی که ،لب از لب می گشودی و .....دلم را به نگاهی و.....نگاهم را به لبخندی مهمان می کردی و...شامگاهانش تا خوابگاه ماه از نردبان رویا بالا می بردیمُ.....بامدادان خورشید را بیدار نکرده بر شعله ی سوزان دیدار می نشاندی.در کشاکش هر دقیقه بر خاکستر آرزوها چون باد می راندیمُ.....در لحظه های کش د

برچسب: نویسنده: سجاد میرزایی تاريخ: چهارشنبه 22 فروردين 1397 ساعت: 12:30

میان هیاهوی زمین برای عیدُ.....بهارُ.....شکوفه.....این لبانِ زخمی قصه های تکراریست  که با لبخندی نه چندان دلچسب شکوفا شده تا  فردایِ نیامده .......بیاییُ..... مرهمی شویی برایششاید هم به قصه ای نو  دعوتش کنینه مثل هر سال چون  ماهی قرمزِ دور ماندهِ از آبی دریا ُ.... اسیر تنگِ سفره ی هفت سین .نه مثل خط و خبرِ نشسته در فنجانِ پشت رو شده ی فال

برچسب: نویسنده: سجاد میرزایی تاريخ: چهارشنبه 22 فروردين 1397 ساعت: 12:30

گاهی دلم بی گفتگو از جمع ، منها می شود .گاهی بدون جستجو یکباره پیدا می شود .گاهی دلم پیش "شما" ، یاد آور "او "می شود .گاهی در اندک لحظه ای ، این "من " ، " ایشان " می شود .گاهی دلم این می شود ..........................گاهی دلم آن می شود .گاهی میان این و آن با " تو " کمی "ما " می شود.برچسبها: دل, من, تو

برچسب: نویسنده: سجاد میرزایی تاريخ: چهارشنبه 22 فروردين 1397 ساعت: 12:30

صفحه بندی